بخشهایی از کتاب

این مکتوب را نوشتم تا گوهرشاد بیگم که میداند ،بخواند و تو هم.

یک یادداشت قدیمی...
این مکتوب را نوشتم تا گوهر شاد بیگم که می داند ،بخواند.
و هم توکه می خوانی اش،و هم من که نوشته ام و کاتبم!
سلام.
سلام بر دل بایری که اکنون ،با نوشتن –بازهم –سبز شده استو همین کخ تو مرا می خوانی.او خواسته است که ما،برای یکدیگر سبز شویم .و امیدوارم که یادمان ،به یاد هم بماند.دوستی من با ،بانو گوهرشاد بیگم،دیرسالی از ایم جوانی آغاز شد و ماند.
بانوجان ،ماندی که ماندم!
خاصیت باران و زمین تشنه ی باران همین است.تعارف نمی کنم.ماندم که ماندی!روزی در خانه ات مسجد گوهر شاد بودم؛روزی از اکنون این حال ،ده سالی گذشته است.اول بار مردی زائر تورا به خاطر من سپرد .او کنار مسجدی که یادگار توست ،ایستاد .طلبکار نبود؛حاجتمند بود .باورمند گفت:
-آقاجان یا کارم را ،راه می اندازی و یا دیگر به خانه ات ،حرمت نمی آیم.از این زن مغول که بدتر نیستم .صدایش کردی.اوهم جواب داد.ساختی اش تا او مسجدی برای زائرانت بسازد .تو خواستی که او ساخت .
مرد حاجتش را گفت و رفت.
و من با نام تو ،بانو گوهر شادآغا آشنا شدم. ...
متنی که خواندید بخشی از نامه نویسنده به بانو گوهر شاد و امام رضا (علیه السلام)میباشد.برای خواندن این نامه و رمان زیبای اوسنه ی گوهرشادمی توانید این کتاب را از طریق همین سایت با تخفیف ویژه خرید نمایید .